ای شاهد افلاکی


چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی

                                      چون بادِ سحرگاهم ، در بی سر و سامانی

من خاکم و من گَردم ، من اشکم و من دردم...

ادامه نوشته

این غافله عمر عجب می گذرد

ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند

                                         تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

 

میگن یه بابایی خیلی اهل شوخی و مزاح بود ، همه عمرش برا مردم جوک می گفت و مردم رو به خنده وادار می کرد .

و به عبارتی لطیفه گویی تو جسم و جانش رفته بود ....

ادامه نوشته

حکایت ملانصرالدین


در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می…شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم...

ادامه نوشته

حج شیخ ابوسعید ابولخیر

گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانائی پرداخت برای مرکبی نداشت پیاده سفر کرده و خدمت دیگران میکرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع اوری هیزم به اطراف رفت در زیر درختی مرد ژنده پوشی با حالی پریشان دید از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل و عیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه اورده است و هفته ای است که خود و خانواده اش در گرسنگی بسر برد ه اند...

ادامه نوشته