این غافله عمر عجب می گذرد
ابرو باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
میگن یه بابایی خیلی اهل شوخی و مزاح بود ، همه عمرش برا مردم جوک می گفت و مردم رو به خنده وادار می کرد .
و به عبارتی لطیفه گویی تو جسم و جانش رفته بود .
تا بالاخره عمرش به سر میاد و در تنهایی در سه کنج اتاق نشسته بود که جناب عزرائیل سر می رسند و جون این آقا رو میگیره .
بستگان طرف دیر متوجه مرگ او میشن و وقتی سراغش میان که دیگه بدنش به شکل نود درجه خشک میشه و با همون حال نشسته می برنش غسال خانه و غساله چی میگه خوب بابا من که زورم نمیرسه اینو راستش کنم ، یکی دو تا از بستگانش بیان بدنش رو صاف کنن .
یکی دو تا که چه عرض کنم ده بیست نفری میریزن سرش که بدنش رو صاف کنن .
به پاهاش که فشار میارن کله اش میاد بالا و می شینه ، به سرش فشار میارن پا هاش میره هوا و این آقای جوک تو لحظه خاک سپاریش هم خنده همه رو در میاره .
یه خدا بیامرز دیگه ای هم تو همه عمرش یه ذکر سر زبونش بود و اون این بود که میگفت :
بیدار خدا باش که خوابت نبرد !
وقتی این حرف رو میزد اشاره اش به مردم بود و اونا رو از دنیای قیامت آگاه می کرد ، این آقا هم وقتی می میره رو تخت غسال خانه خود به خود یک لحظه زنده میشه و پا میشه میشینه به مردم میگه:
بیدار خدا باش که خوابت نبرد .
و دو باره می میره و رو تخت عسال خانه تعجب همه رو در میاره !!!
من تو بیمارستان بودم و عمل جراحی داشتم که بهم گفتند پسر خاله ات فوت کرده ، خدا بیامرز پسر خاله ام کارشناس اداره بهداشت بود و سری به رستورانها میزد .
تو پسر خاله ها من از همه بیشتر باهاش اخت بودم و رفت و آمد بیشتری باهاش داشتم .
ما هر دو هم سن بودیم یادم هست هفت هشت سالم بود که تو خونه مادر بزرگ نشسته بودیم و طبفه بالا عروسی داییم بود . جلو ما یک منقل بود و توش ذغال های جرق و سرخ شده بود و دست پسر خالم یک قاشق بود که باهاش آتیش ها رو زیر و رو میکرد و خیلی هم داغ بود که یکباره قاشق داغ رو گذاشت پشت دستم و جز و پرم رو هوا کرد .
به یکباره مادرم سر رسید و پدر مادر اون هم سر رسیدند و تازه جزو پر اونا از کار ما دو تا بیشتر هواشد .
دعوایی سر دست سوختن من بالا گرفت که نگو .
این موضوع باعث یکی دو سال قهر بین خانواده من و خاله ام شد . از عروسی هم دیگه چیزی نفهمیدم که چی شدو عروس داماد رو خوشبخت خوندند یا بالعکس !؟
بابام پول دار بودو وقتی چیزی برای خونه توسط شاگردا می فرستاد با گاری دستی که جلو مغازه داشتیم توسط کارگر ها برده می شد .
یه روز که بابام گاری رو پر از طالبی کرده بود همین که کارگر راهی خونه ما شد من هم به بابام گفتم پس من هم با اون میرم .
وسط راه یه هو چشمم افتاد به پسر خالم که از مدرسه به طرف خونه میرفت .از رو طالبی ها جستی کردم و خودم و انداختم پایین .
دویدم به طرف اون و از تو کیفم دفتر دیکته مو در آوردم و بهش نشون دادم، گفتم ببین امیر من نمره بیست گرفتم .
امیر هم قهر پارسال و کتکهای احتمالی که از پدر و مادرش خورده بود به یادش آمد و محل سگ هم به من نداد .
من تازه یادم اومد که باهاش قهرم !
حالا بعد ها عده ای واسطه شدن و روابط بر قرار شد . اما رویهم رفته سوای این بد جنسیش او پسر خوب و عاقلی بود .
بار ها به من می گفت و قتی وارد یک ساندویچ فروشی و یا رستو ران میشم بلافاصله صاحب اون برام نوشابه میاره و بعضی وقتها هم برای اینکه تو دفترم به نفعش بنویسم و گزارش ناجور ندم بهم پیشنهاد رشوه می دن .
او میگفت هیچ وقت از اون نوشابه ها نخوردم و حتی یکبار رشوه نگرفتم ، چون اگه من یه آدم عادی بودم او هیچوقت برا من نوشابه با ز نمی کرد و سلام گرگ بی طمع نیست ، برای همین هم بارها گوشتهای فاسدشون رو کشف می کردم جلو چشماشون در حضور مامور ها آتیش میزدم و هیچ وقت ازشون رشوه نگرفتم .
اون روزی که من تو بیمارستان بودم زود تر تقاضای مرخصی گرفتم و وقتی به بهشت رضای مشهد رسیدم که جنازه اش رو زمین بود و منتظر بودند من برسم تا دفنش کنن .
من داشتم پشت به قبله وارد گورستان میشدم و زمین گلی بود و هوا یخ بندون و جنازه در فاصله بیست قدمی سمت چپ بود که به یکباره ابری را در مقابل خودم دیدم .
قبلا هم گفتم که من گه گاهی چیز هایی را می بینم و این موقع یکی از همون وقتها بود که اون ابر را دیدم .
روی ابر ۷۷ نفر قوم و خویش هایی که قبلا فوت کرده بودند دیدم و در پیشا پیش اونها سه نفر آدم خاص دیدم که یکنفرش حضرت علی بود و دو نفر دیگه شو نتونستم تشخیص بدم که کی هستند !
یعنی رویهم هشتاد نفر آدم از اون دنیا با ابری که واقها به سرعت برق در حرکت بود دیدم .
در این اثنا من که نگاهی به آسمون کردم در یک آن ابر را دیدم که ایستاد و این اشخاص روش ایستاده بودند و آنا" به مغزم الهام شد که افراد عادی چند نفرهستند و آدمهای خاص چند نفر.
اون بیست متر راه رو در حالی که کسی زیر بغلم رو گرفته بود و آثار مریضی مانع از راه رفتن به سرعت می شد به محض رسیدن من در حضورم جنازه رو از تو تابوت در آوردند و داخل قبر گذاشتند و به سرعت روشو پوشوندند .
و من اون ابر رو که رو آسمون به انتظار ایستاده بود به سرعت ما فوق صوت در کنار قبر حاضر دیدم و سنگ لحد رو که گذاشتند پسر خالمو دیدم که از تو قبر بیرون آمد و روی ابر به اونها ملحق شد و به یک چشم به هم زدن ابر دور شد و رفت.
گاهی گمان نمیکنی ولی می شود
کاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
گاهی هم فکر نمیکنی که مرگ نوبت توست اما به یکباره عزرائیل رو
روبروت حاضر میبینی ، خوب فکر کن همین الآن نوبت تو هست ،
تو چمدونت برای سفر آخرت چی داری ؟
زیر انداز داری ؟یعنی تو زندگیت یه فرش و گلیم در خونه یک نادار بردی؟ یا فرش خونه یک عروس رو براش بردی ؟
خونه داری ؟ یعنی به یک بی خونه چه در اجاره اش و یا در خرید کمک کردی ؟
غذا داری ؟ یعنی یه لقمه نون مستحقی رو مهمون کردی ؟
یه دوست داری ؟ یعنی دست دوستی رو تا حالا گرفتی ؟
حالا موقعشه که خودت رو بسنجی ،
در این وبلاگ دانشجویان میتوانند با بنده در مورد رفع اشکال و سوال و هر نوع مسئله علمی در زمینه ادبیات ارتباط داشته باشند.این وبلاگ هر هفته به روز میشود و اطلاعات مربوط به تشکیل یا عدم تشکیل کلاس و هر نوع مسئله اموزشی مابین اینجانب و دانشجویانم از این وبلاگ قابل اقتباس است.